نقل مکان

بالاخره بعد از کلی زحمت مسوول فنی عزيز سايت راز دل راه اندازی شد و راز نهفته هم رفت به آدرس جديد.

برای ديدن مطالب جديد از آدرس www.RazeDel.com/raz استفاده کنيد.

  
نویسنده : امين ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ مهر ،۱۳۸٤


چوبِ معلم

اون روزا که مونده بوديم مدرسه برای زدن کارنامه ها ... حدود يازده سال پيش بود.

حتما می‌گی چه بيکارم که ياد اون روزا ميفتم! اما دليلش بيکاری نيست؛ دليلش کار زياده!

اون موقع دانش آموز بودم و چون شاگرد اول مدرسه بودم (خرخونی ريا نداره!) مدير مدرسه هميشه برای آماده کردن و چاپ کارنامه و اين جور کارها منو صدا می کرد که به معلم کامپيوتر مدرسه کمک کنم. (اون موقع هنوز رايانه نبود!)

اون روز دو نفر ديگه از بچه‌ها هم مونده بودن که برگه‌ها و کارنامه رو بذارن توی سلفون.

اما اصل قضيه:

وقتی اومدم حيات ديدم رفقا با يه آچار بزرگ افتادن به جون صندوق صدقات. از يه گوشه با آچار راه بازکردن و سکه‌ها رو بيرون می‌کشن و دوباره ميندازن تو صندوق. در کنار اين کار هم حساب بلاهایی که به ازای هر سکه دفع ميشه دارن. به ازای هر سکه هفتاد بلا.

الان اين کار کاملا خنده‌داره. اما بچه‌های يازده سال بعد از اون قضيه هم همينطور هستن. خيلی وقتا نمی‌دونن کاری که دارن انجام ميدن کار خوبی نيست. نمونه‌اش « ... » که روزی سيصد بار سلام می‌کنه و تصور می‌کنه با هر سلام شصت و نه ثواب می‌بره.

حالا نتيجه اخلاقی:

اگه شما معلم بوديد، در مقابل دانش‌آموزی که از صندوق صدقات پول برميداره و دوباره توش ميندازه يا دانش‌آموزی که برداشت سطحی از حديث سلام داره چه برخوردی می‌کرديد؟ سرزنش يا تنبيه؟

معلم بودن آسونه؟ شايد آسون باشه، اما خيلی سخته که يادت بياد وقتی خودت هم دانش‌آموز بودی از اين کارها می‌کردی. سخته که يادت باشه که تو ذهن خودت اين کار خوب بوده و انتظار نداشتی باهات برخورد بشه!

  
نویسنده : امين ; ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٤


مهر آمد

سوار قطار می‌شی و به آرومی شروع می کنه به جلو رفتن.  بعد يک پيچ، شيب شروع می‌شه و قطار با تلنگرهای متناوب از سرازيری بالا می‌ره. وقتی قطار به بالاترين نقطه می‌رسه...

قطار سرازير می‌شه و کسی نمی‌تونه جلوشو بگيره. با سرعت به سمت پايين ميره و دلت يهو می‌ريزه. ديگه هيچ کاری نمی‌تونی انجام بدی جز اينکه به قطار بچسبی تا مسير تموم بشه و پياده بشی...

خلاصه اين‌که باز هم اول مهر شد و  سال تحصيلی شروع شد. تا وقتی تموم بشه بايد سعی کنی غرق درس و مدرسه نشی و کنار درس زندگی هم بکنی!!!

  
نویسنده : امين ; ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٤


ماه را دوست دارم ...

بعضی وقت‌ها به تو حسودیم می‌شود. همیشه خودم را بی‌لیاقت می‌دانم. اما تو را یک پادشاه.

در روز تولدت، تمام قرص ماه پیداست. خیلی عجیب است؛ یعنی حتی ماه هم تو را دوست دارد. شاید تولد من فراموش بشود. ولی یک هفته قبل از تولد تو همه جا نورباران است.

چرا ماه مرا دوست ندارد؟ چرا هیچ‌کس منتظر من نیست؟ چرا؛ یک نفر هست، که به او خیلی دل بسته‌ام . دوستش دارم. عشق را در چهره‌اش می‌بینم. ولی انگار این بار هم عشق یک‌طرفه است. همیشه به‌ش گفته‌ام که هر وقت چیزی برای فکر‌کردن نداشتی به این فکر‌کن که یک غلام حقیر بر روی این کره خاکی متعلق به توست . به‌ش گفته‌ام چه می‌شد من می‌توانستم خاک پای تو باشم؟ او به من چیزی یاد داد که تا به حال هیچ کس یاد نداده بود . او یک مصراع را به من آموخت «شیعه یعنی تشنگی در شط آب» . چرا ماه مرا دوست ندارد؟

شاید، روزی بیایی. روز تولدت همه شادند. می‌گویند قرار است بیایی. پس کجایی؟ نکند مسیر راه تو هم مانند مسیر زندگی من شلوغ است؟ نکند سربازهایت هنوز تکمیل نشده‌اند؟ نکند سربازی نداری؟ ماه تو دقیقا مانند ماه شبی است که از حرم کبوترها دل کندم . در کوپه قطار برای چند لحظه ماهت را دیدم . از ماهت پرسیدم چرا عاشقم کردی؟ حتی ماه هم بی‌وفا بود.

برای روز تولدت نمی‌دانم چه چیزی باید هدیه دهم. ولی این را می‌دانم که جملاتم از آن توست. جملاتی که از درون حقیرم بیان می‌کنم. با تمام وجود، من. من با کارهایم رنگ سیاهی به دل خود ریخته‌ام. این دل ناقابل است، برای تو . شاید هدیه بدی برای تولدت نباشد، برای تو. ممکن است کمی سیاه باشد، ولی اشک‌هایی ریخته‌است که شاید بدت نیاید. تنهایی‌هایی را کشیده است که شاید فقط تو بتوانی درکش  کنی. هدیه‌ام را به ماه می‌دهم تا او آن را به تو بدهد. ولی، ماه چرا مرا دوست ندارد؟

وقتی داشتی هدیه را از ماه تحویل می‌گرفتی، از ماه بپرس چرا باید اینگونه عشق را تجربه می‌کردم. از ماه بپرس چرا دوست داشتن را این‌گونه آموختم . به ماه بگو که دیگر خیالش راحت باشد که من معشوقم را پیدا کردم. معشوقه من با برق نگاهش همه را شکار می‌کرد. معشوقه من به من آموخت «شیعه یعنی تشنگی در شط آب». معشوقه من عظمت را برایم وصف کرد. از ماه بپرس می‌توانی عشق یک‌طرفه را درک کنی؟ به ماه بگو این‌بار کسی را دوست دارم که گذشت، از آبی گوارا. نمی‌توانم به‌ش بگویم دوستش دارم، چون این لیاقت را در خود حس نمی‌کنم . از ماه تشکر کن، که دوست داشتن را به من آموخت.

می‌دانم، روزی می‌آیی. می‌آیی و حق را بر پا می‌داری . شاید به آمدنت مانده. ولی تولدت نزدیک است. بر روی دلم، با دست خط اشکم می‌نویسم تولدت مبارک. تقدیمت می‌کنم؛ با تمام وجود. ماه را دوست‌دارم ، چون به من ثابت کرد که مرا دوست دارد. ماه را دوست دارم، چون وجودش را به روحم نزدیک‌تر کرد. ماه را دوست دارم، چون با ما دل سیاه‌ها رفیق است. من ماهی را دوست دارم که خود را در اشک یک پدر شهید جلوه کرد. من آن ماه را دوست دارم که در سخنان یک شهید، قبل از شهادت، خود را نمایان کرد. من آن ماه را دوست دارم که اشک‌هایم را بر روی یک چفیه تقدیمش کردم. من ماه را دوست‌دارم، چون مرا دوست دارد. من ماه را دوست دارم، چون تو را دوست دارد.

جهان در انتظار توست ...

 

 

به نقل از کوير

  
نویسنده : امين ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٤


هسته‌های آلبالو

آقاي پدر سلام،

اميدوارم حال شما خوب باشد و از كارهاي بد من ناراحت نباشيد. (خودم مي‌دانم كه مامان منصوره هميشه چُغليم را مي‌كند) ديروز خانم معلممان گفت: عليرضا گريه نكن بابايت بر مي‌گردد. ولي آخر من كه براي شما گريه نمي‌كردم، همه‌اش تقصير اين سيدمحمد است. هسته ‌هاي آلبالو خشكه‌اش را فوت مي‌كند به من، دفتر مشقم را هم كثيف شد، از همه بدتر آلبالو خشكه‌ها بود كه لو رفتند، فردا قرار است خانوم ناظم بازرس بفرستد جهت تفحص، خدا كند بفرستندمان شوراي امنيت. به هر حال انشاالله بياييد.

پسرتان عليرضا

 

 

آقاي پدر سلام،

اگر خانم ناظم نفرين هم مي‌كرد آلبالوها را پيدا نمي‌كرد. ديروز همه‌اش را با سيد محمد خورديم. حتي هسته‌هايش را، شما نگران نباشيد. مامان منصوره هم خوب است، سلام مي‌رساند و مي‌گويد كي مرخصي مي‌گيرد بياييد، عمليات كه تمام شده حداقل نامه بدهيد 20 تومان هم در پاكت مي‌گذارم تا تمبر و پاكت بخريد، پول توجيبي‌هايم است كه جمع كرده‌ام، نگران نباشيد از كيف مامان بر نداشته‌ام.

پسرتان عليرضا

 

 

آقاي پدر سلام؛

اميدوارم حال شما خوب باشيد، ديروز خانم معلممان گفت: عليرضا گريه نكن، باز سيد محمد هسته‌اي شده؟ ولي من كاري به هسته‌هاي آلبالو خشكه نداشتم من براي شما گريه مي‌كردم، اگر شما مي‌آمديد خانم ناظم و خانم مدير از شما مي‌ترسيدند و مرا به خاطر الكي دعوا نمي‌كردند. اصلاً مگر سعيد كه پسر خانم ترابي كه ناظم است آلبالو خشكه نمي‌خورد، من ديدم كه آلبالو خشكه خورد آن هم چهار تا. تازه هسته‌هايش را هم انداخت توي جيبش تا هيچ كس نبيند. پس كي مي‌آييد؟

پسرتان عليرضا

 

 

آقاي پدر سلام؛

حال شما كه خوب است خدا را شكر، فردا امتحان املا داريم، مامان نمي‌تواند براي من املا بگويد چون از آن قدر كه با چشمهايش خياطي مي‌كند نمي‌تواند نوشته‌ها را درست بخواند. دلم مي‌خواست يك املا هم شما براي من بخوانيد. ماجراي آلبالوها و هسته‌هايش را هم فراموش كنيد. اين صدام نمي‌خواهد برود تا شما بياييد. باباي همه بچه‌ها آمده‌اند فقط شما نيامده‌ايد. پس كي مي‌آييد؟

پسرتان عليرضا

 

 

آقاي پدر سلام؛

اگر نمي‌خواهيد جواب نامه‌هايم را بدهيد، اقلش 20 تومان پولم را پس بدهيد.

پسرتان عليرضا

 

 

آقاي پدر سلام؛

خانم معلممان هم ديروز با من گريه مي‌كرد. او هميشه مي‌گويد نگران نباش بابايت مي‌آيد. خيلي كيف داشت تا حالا گريه‌اش را نديده بودم.

پسرتان عليرضا

 

 

آقاي پدر سلام؛

از امروز ديگر برايم مهم نيست كه جواب نامه‌هايم را ندهيد. 20 تومان را هم مال خودتان. از كيف مامان برداشتم فقط كاشكي يادتان باشد عليرضايي هست كه پسرتان است، مامان مي‌‌گويد ديگر بزرگ شده‌اي تو هم بايد بروي جنگ. ولي اگر من بيايم پيش شما مامان خيلي تنها مي‌شود.

پسرتان عليرضا

 

 

آقاي پدر سلام،

شما در جنگ تلويزيون نداريد؟ خانم معلم گفته نداريد، خيلي حيف است كه كارتون پلنگ صورتي را نمي‌بينيد، مقش‌هايم را هم نوشته‌ام و تلويزيون مي‌بينم نگران نباشيد.

 

 

 

آقاي پدر سلام؛

خانم معلم اين دفعه گريه نكرد، گفت گريه‌هايم الكي است بايد مقش‌هايم را مي‌نوشتم نه اينكه پلنگ صورتي ببينم. مامان هم تلويزيون را خاموش كرده، خوش به حالتان كه تلويزيون نداريد.

پسرتان عليرضا

 

 

آقاي پدر سلام؛

ديگر حتما بايد بياييد، تلويزيون نشان داد كه صدام را گرفته بودند تازه كلي ريش داشت اگر نياييد حتماً... اصلاً يادم نبود كه شما تلويزيون نداريد. به هر حال ديگر بايد بياييد.

پسرتان عليرضا

 

 

آقاي پدر سلام؛

لابد مامان دارد كور مي‌شود املا كه برايم مي‌خواند همين طور غلط غلوط مي‌خواند، وسطش هم گريه مي‌كرد. لابد براي چشمهايش، اين درس شهيد هم چقدر سخت است، كاش خودت برايم مي‌خواندي

 

 

آقاي پدر سلام؛

خيلي بدي، چراديشب كه آمده بودي توي خواب مامان منصوره توي خواب من نيامدي؟ مگر من پسرت نبودم؟ مامان منصوره مي‌گفت: گفته اي هر وقت او بيايد تو هم مي‌آيي جنگ اصلي هنوز نيامده

 

 

بابا سلام؛

خانم معلم امروز هم گريه كرد. همه‌ي بچه‌ها هم گريه‌شان آمد، خانم معلم گفت: مطمئن باشيد او مي‌آيد كاش او بيايد.

پسرتان عليرضا

 

 

 

به نقل از دل‌شدگان

  
نویسنده : امين ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٤


پی‌نوشت ؟

وقتي يادم مياد حامد زنگ زد و بی‌مقدمه گفت فولادي تصادف کرده و . . . ديگه هيچي يادم نمياد تا اينکه يادم مياد نشستم توي آخرين اتوبوسي که از ترمينال ميره سمت اردبيل. نمی‌دونم چرا جسارت کردم برم و ببينم از عليرضا فقط يه تل خاک مونده گوشه‌ي بهشت فاطمه که ميگن زيرش خوابيده؟

محمدرضا بيمارستان بود. نمی‌دونم چرا باز جسارت کردم برم بيمارستان دم در اتاقش که ببينم يه ذره هم تکون نمی‌خوره؟

ديگه جسارت نکردم بمونم و بيشتر خودم رو سرزنش کنم که برادرم تنهام گذاشته و رفته. طاقت هم نياوردم بمونم و بشنوم که گروه سرداران سرگروه نداره. برگشتم تهران. هر چند تهران زنگ زدند و گفتند . . .

چهارشنبه هم نتونستم جسارت کنم و . . .

  
نویسنده : امين ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٤


دلتنگی

با اينکه می‌دونستم قراره چهارشنبه مجلس يادبود داشته باشيم، خودم هم برای بچه‌های دوره sms زدم، وقتی اطلاعيه رو ديدم توش غرق شدم. يه لحظه ياد همه‌ی خاطرات برادرم افتادم. اردوها، مسافرت جهادی‌هايی که نيومد. کلاس‌ها، کارگروهی‌ها و هفته شهدا. دلم برای اعضای گروه شهدا تنگ شده. خلوص و ايثار توی کار؛ يادش‌به‌خير . . .

  
نویسنده : امين ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٤


. . . زندگی . . .

او به راستی نمی‌دانست به کجا می‌رود. اما اين را می‌دانست که به جايی می‌رود، چون هرکس به هر حال بايد به جايی برود، مگر نه؟

او حقيقتا نمی‌دانست چه اتفاقی خواهد افتاد، اما دست کم می‌دانست که به هر حال اتفاقی خواهد افتاد. چون هميشه اتفاقی می‌افتد. اين طور نيست؟

شل سيلور استاين

  
نویسنده : امين ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ شهریور ،۱۳۸٤


حمل بر صحت !

به نقل از معراجيان :

  از قديم گفته‌اند :« تفنگ پر يک نفر را می‌ترساند و تفنگ خالی دو نفر را ».
در وضعيت فعلی، ما راهی نداريم جز اينکه در همه زمينه‌ها بيش از « بود » خود « نمود » داشته باشيم.
شما امروز هر چه بخواهی در بازار دنيا عرضه کنی، عقل باشد يا علم، اخلاق باشد يا انقلاب، بايد يا قابل وزن و کيل باشد يا قابل شمارش و جمع و تفريق. تو اگر «داوود» هم باشی وقتی نتوانی آن‌قدر صدايت را بلند کنی که گوش کر اجنبی بشنود، يا نتوانی مطلب خود را به خطی بنويسی که چشم بيگانه ببيند، حرف حساب داشته باشی و نداشته باشی، يک قيمت است.
اهل حق باشی و نباشی، هيچ چيز عوض نمی‌شود. برای همين است که می‌گويند: «يک مشت قدرت بهتر از صد خروار حق است».

تلاش و تماشا
سيد مهدی فهيمی

  
نویسنده : امين ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٤


اردو

هميشه اردو ما رو ياد خاطرات خوب و جالب گذشته ميندازه. اما همين اردوهايي که مدرسه ها برگزار مي کنن مي تونه خاطرات بد هم به همراه داشته باشه. امسال سر من کلاه رفت و مسووليت اردوهاي مدرسه افتاد گردنم. با شروع اين مسووليت، دردسرهاي پيدا کردن محل مناسب اردو شروع شد. اولين مشکل اين بود که هيچ بانک اطلاعات اردوگاهي وجود نداره. آموزش و پرورش کلي اردوگاه داره. اما ليستي از اردوگاه ها و شماره تلفن شون پيدا نمي شه. البته فکر نمي کنم چنين ليستي رو خود آموزش و پرورش هم داشته باشه!

بعد از اين که با هزار زحمت و پرس و جو اسم چند تا اردوگاه رو فهميدي و شماره شون رو گير آوردي*، شروع مي کني دونه دونه زنگ زدن. اما هر کدوم به دليلي نمي تونن براي اردو مناسب باشن. مثلا اردوگاه شهيد باهنر زمين چمن اردوگاه رو دادن به مدرسه فوتبال. خوب بالاخره خرج و دخل بايد بخونه ديگه. مهم هم نيست که مدارس کجا بايد برن اردو. وقتي اولويت و هدف ساخت اردوگاه دانش آموزي فراموش بشه همين ميشه ديگه!

البته وقتي اردوگاهي که بتونه ميزبان مدارس باشه پيدا نشه مجبوري به برگزاري اردو تو کوه و بيابون فکر کني که اون هم به دليل ايمني کم خيلي کم خطر نيست. البته بگذريم که توي اردوگاه ها هم کمتر کسي به ايمني فکر مي کنه و اردوگاه ها هم صد در صد امن نيستن.

اين جور مواقع ديگه چاره اي نداري جز اينکه ...

  
نویسنده : امين ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٤


آموزش بی پرورش !

جاتون خالی، امروز کلاس « تدريس پژوهش مدار » داشتيم. کلاس به صورت کارگاهی برگزار می‌شه و يکی از قسمت‌های کلاس هم کارگروهی و اين چيزاس.

اکثر زمان کارگروهی و بين روش‌هايی که پيشنهاد می‌شد حواسم به نقش تربيت در تدريس بود. مطمئنم هنوز متوجه منظورم نشديد!

يه مثال:

يکی از طرح‌هايی که برای تدريس رايانه پيشنهاد شد و اکثر حاضرين هم تحسينش کردن اين بود که ما تو درسی مثل پاورپوينت، يه اطلاعات کلی راجع‌به محيط و توانايی‌های نرم‌افزار بديم و با يه پروژه دانش‌آموز ترغيب بشه که روش‌های کار با برنامه رو خودش کشف کنه و اسلايدهای قشنگ و مبتکرانه طراحی کنه. فقط به بهترين کار بيست بديم و بقيه به نسبت نمره کمتری بگيرن. با اين کار هم دانش‌آموز خودش تشويق می‌شه نرم‌افزار رو ياد بگيره، هم رقابت بين بچه‌ها ايجاد می‌شه.

با اين ديد کاملا به اهداف بالا می‌رسيم. (البته بگذريم که اين تشويق و اين رقابت چه قدر واقعی و ...) اما نکته‌ای که کسی دقت نکرد، يا مثل من حال گفتنش رو تو جلسه نداشت! اين بود که با استفاده از اين روش دانش‌آموزان چه احساسی ممکنه پيدا کنن؟

هميشه عده‌ای تو کلاس هستن که به هر دليلی تو سطح بالاتری نسبت به بقيه هستن و به احتمال زياد کسی که قراره اين تو اين روش تنها بيست رو بگيره هم تو اين دسته‌اس. عده‌ای هم قشر متوسط کلاس هستن و تو اين روش کلی زحمت می کشن که به بيست نزديک بشن. اما هميشه اين فکر آزارشون می‌ده که با اين همه تلاش باز هم به جای مطلوب نمی‌رسن. عده‌ای هم که به هر دليلی نتونستن خودشون رو به بقيه برسونن، اميدشون از قبل هم کمتر می‌شه.

معلمان بعضی وقت‌ها از اين روش‌ها ابداع می‌کنن تا هرطور شده بچه‌ها درس رو ياد بگيرن. اما خيلی به موارد غير از درس و يادگيری فکر نمی‌شه. گاهی هم پيش مياد که همين روش‌ها آسيب‌هايی به روابط بچه‌ها با هم می‌زنه يا بچه‌ها رو از درس بيزار می‌کنه يا ...

تمام مدت کلاس به اين فکر می‌کردم که اگه معلم در کنار درس و همراه ترفندهای تدريس، به مسائل تربيتی و پرورشی هم دقت کنه، هم کار معلم راهنما راحت‌تر می‌شه، هم می‌تونه بازده کلاس رو بالاتر ببره. البته هماهنگی معلمان و معلم راهنما با هم نبايد فراموش بشه.

آخر همه‌ی اين بحث ها هم آرزو می‌کنم روزی آموزش تزريقی بشه و از اين همه دردسر و ريزه‌کاری برای آموزش و يادگيری راحت بشيم!!!

  
نویسنده : امين ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٤


فنا

آدم‌ها هر کدوم زندگی و شخصيتی مخصوص خودشون دارن. تا وقتی هستن هم‌ديگر رو به ديد يه واقعه تکراری می‌بينن. وقتی يکی‌شون از بين آدم‌ها کم ميشه، همه حس می‌کنن مثل اون ديگه نيست. حق هم دارن. هر کس ويژگی‌های مخصوص خودش داره. آدم‌ها تک‌تک ميرن از اينجا، اما فقط وقتی نيستن همه به اين فکر میفتن که خدا‌بيامرز فلانی هم آدم ...

آدم ها از عمر طولانی خوششون مياد اما نمی دونم کسی پيدا شده به اين فکر کنه که آيا آدم ها بدون رفيق زندگی براشون لذت‌بخشه يا نه؟
کسی فکر کرده اگه عمر کسی بيش از بقيه هم نسل هاش باشه می‌تونه تو جامعه‌ی بعد از نسل خودش زندگی کنه يا نه؟ کسی فکر کرده غريب بودن می‌تونه اين باشه که ...

امروز اردو بوديم. اين کار پرورشی هم چه سختی‌های عجيب غريبی داره!
خيلی سخته خشن بودن از روی اجبار. خدا نصيب گرگ بيابون نکنه.

  
نویسنده : امين ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٤


n راهی

وقتی آدم سر دوراهی می مونه، به احتمال خيلی زياد يکی از دو راه درسته. احتمالش زياده که موفق بشی.

وقتی تعداد راه ها بيشتر بشه احتمال خطا هم بيشتر ميشه. هر کسی تو زندگی کلی از اين چند راهی ها سر راهش هست. فقط بايد حواستو جمع کنی و کمتر بيراهه بری. جرأت برگشتن هم داشته باشی. نااميد هم نشی.

کاش همه ی راه ها به دو راهی می رسيد. کلی دوراهی سر راه باشه بهتر از اينه که چند تا از اين دوراهی ها جمع بشن و يه n راهی تشکيل بدن!


پی نوشت:

اين دو هفته روزهای سخت و شلوغی بود. کلی دوراهی سر راهم سبز شد. همه پشت سر هم. رديف مثل دونه های بارون. اميدوارم تصميماتی که می گيرم درست باشه. تا بتونم مشورت می کنم با دوستان. اما سعی می کنم دست آخر توکل کنم و کار رو به کاردون واقعی بسپرم.

هميشه موفق باشيم و پيروز

  
نویسنده : امين ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٤


جشن پايان سال تحصيلی

 وقتی از خونه به سمت مدرسه حرکت می‌کنم؛ به تابلوهای کنار خیابون توجهی نمی‌کنم.
اما اگه بخوام برای یه بار هم که شده، مثل روزنامه، تابلوها رو بخونم ... « بزرگراه بابایی، بزرگراه صدر، بزرگراه مدرس، بزرگراه همت، بزرگراه چمران. »

همه‌ی این‌ها اسم مردانی بوده که روزی با عشق قدم زدند در این سرزمین.

شاید اگه سعی کنم یه لحظه به این اسم‌ها فکرکنم، متوجه می‌شم که هیچ کدوم رو نمی‌شناسم.

اما نه ... چمران رو می‌شناسم. شاید کم، اما می‌شناسم. کم کم یادم میاد. بالای برنامه امتحانات کارگروهی. روی تابلوهای مدرسه، سایت مدرسه، همه‌ی این جاها که گفتم عکس یا نوشته‌ای از شهید چمران دیده‌ام. عید امسال هم بود. رفتیم دهلاویه. گفتند اینجا محل شهادت شهید چمران بوده. نماز را هم همون‌جا خوندیم. CD عکس‌هاش رو هم دارم. دهلاویه جای عجیبی بود. فیلم جالبی هم نشونمون دادن. هویزه هم رفتیم. گفتن شهید چمران اونجا جنگیده بوده. اما دهلاویه عجیب‌تر بود. ولی نه عجیب‌تر از شلمچه...

تابلوها هم عالمی دارن. اما خود آدم‌ها هستن که باعث می‌شن این فکرها به ذهنم برسه.

کاش معلم بیشتر برام از اسم‌های روی تابلوها می‌گفت. کاش بیشتر می‌پرسیدم.

اما همین که شهید چمران را بیشتر از یه اسم روی تابلو می‌شناسم غنیمته.

ولی خیلی مونده تا بتونم درک کنم که چرا اینجا سرزمین عشق است.

سلمان - اردوی جنوب ۸۳


پی‌نوشت:

امروز جشن پايان سال تحصيلی سوم ها بود. دوره ای که سه سال پيش با هم وارد مدرسه راهنمايی شديم و با هم کلاس داشتيم. اون روزا سال اول بودن. حالا اينقدر بزرگ شدن که برن و پشت سرشون رو هم نگاه نکنن. مثل دوره‌های قبل. خواستم يه نامه ی خداحافظی بنويسم. اما ديدم اين متنی که امروز تو جشن خونده شد، تو اين روزا بهتره. نامه برای يه وقت ديگه. شايد آخر تابستون ...

يا علی

  
نویسنده : امين ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٤


دورانی به نام مدرسه

انرژی گنج عظيميه که بچه‌ها دارن و قدرشو نمی‌دونن. بزرگ‌ترها هم از دست دادنش و حسرتشو می‌خورن.

بچه‌ها قدرشو نمی‌دونن و انرژی نوجوونی رو هرجايی و هرجوری - و اکثر وقت ها هم غلط - صرف می‌کنن. ( نمونه‌ی بارز و شايعش گيم‌نت! )

بزرگ‌ترها هم فقط حسرت می‌خورن و سعی نمی‌کنن تو انرژی بچه‌ها سهيم بشن و هدايتش کنن تا فردا روز، بچه‌های امروز حسرت نخورن. شايد هم بخوان اين کار رو بکنن اما زبون بچه ها رو نمی‌دونن.

معلمی که فقط درس و کلاس نيست. معلم زبان‌شناس بايد باشه، پدر باشه، دوست باشه، روانشناس و پيشگو و سنگ صبور باشه، تازه اين همه‌ی معلمی نيست. معلمی که تعریف شدنی نیست.

دانش‌آموزی هم فقط درس خوندن و سر کلاس رفتن نيست. دانش‌آموز ... ( اينو ديگه من نمی‌نويسم. خودتون وظايف دانش‌آموز رو بگيد )

يا علی

  
نویسنده : امين ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٤